عیسی حکایت را چنین آغاز کرد: «مردی دو پسر داشت. پسر کوچکتر به پدر خود گفت: ‹پدر، سهم مرا از دارایی خود به من بده.› پدر نیز دارایی خود را بین آنان تقسیم کرد.» (لوقا ۱۵:۱۱، ۱۲) قابل توجه است که پسر کوچکتر سهم خود را از ارث پدری زمانی طلبید که پدرش هنوز زنده بود. او میخواست مستقل باشد و با آن دارایی هر کاری که میخواهد بکند. پس با آن چه کرد؟
عیسی چنین ادامه داد: «چندی نگذشت که پسر کوچکتر آنچه را که داشت، جمع کرد و به سرزمینی دوردست سفر نمود و ...در آنجا دارایی خود را با عیاشی به باد داد.» (لوقا ۱۵:۱۳) آری، پسر کوچکتر خانهٔ امن پدرش را ترک کرد؛ خانهای که پدر در آن از هیچ گونه توجه و مراقبتی در قبال فرزندانش کوتاهی نکرده بود. پسر به سرزمینی دوردست رفت و در آنجا تمام داراییاش را با عیاشی و خوشگذرانی هدر داد. اما پس از مدتی عرصه بر او تنگ شد. عیسی حکایت خود را چنین ادامه داد:
عیسی چنین ادامه داد: «چندی نگذشت که پسر کوچکتر آنچه را که داشت، جمع کرد و به سرزمینی دوردست سفر نمود و ...در آنجا دارایی خود را با عیاشی به باد داد.» (لوقا ۱۵:۱۳) آری، پسر کوچکتر خانهٔ امن پدرش را ترک کرد؛ خانهای که پدر در آن از هیچ گونه توجه و مراقبتی در قبال فرزندانش کوتاهی نکرده بود. پسر به سرزمینی دوردست رفت و در آنجا تمام داراییاش را با عیاشی و خوشگذرانی هدر داد. اما پس از مدتی عرصه بر او تنگ شد. عیسی حکایت خود را چنین ادامه داد:
«وقتی هر چه داشت خرج کرد، قحطی شدیدی در سراسر آن سرزمین پدید آمد و او سخت محتاج شد. او حتی رفت و خدمتگزار یکی از اهالی آن سرزمین شد و آن شخص نیز وی را فرستاد تا در مزرعهاش خوکبانی کند. پسر آرزو داشت شکم خود را با خوراک خوکها سیر کند، اما هیچ کس چیزی به او نمیداد.»
اما آن پسر حال باید خوکبانی میکرد. او از فرط گرسنگی حاضر بود با خوراک خوکها شکمش را سیر کند. در این ناامیدی و سختی «سرانجام به خود آمد و با خود گفت: ‹بسیاری از کارگران پدرم به فراوانی نان دارند، در حالی که من در اینجا از گرسنگی تلف میشوم! برمیخیزم و نزد پدرم بازمیگردم و به او میگویم: «پدر، من به خدا و به تو گناه کردهام. دیگر لایق نیستم که پسر تو خوانده شوم. با من مثل یکی از کارگرانت رفتار کن.»› پس برخاست و به سوی خانهٔ پدرش به راه افتاد.»—لوقا ۱۵:۱۷-۲۰.
وقتی به خانه رسید پدرش با دیدن او چه کرد؟ آیا با خشم بر سر او فریاد کشید و به او سرکوفت زد که چرا اصلاً خانه را ترک کرده است؟ آیا با سردی و بیاعتنایی با او رفتار کرد؟ اگر شما جای آن پدر بودید، با او چگونه برخورد میکردید؟ بهراستی اگر برای پسر یا دختر شما چنین وضعیتی پیش آید، واکنشتان چگونه خواهد بود؟
اما آن پسر حال باید خوکبانی میکرد. او از فرط گرسنگی حاضر بود با خوراک خوکها شکمش را سیر کند. در این ناامیدی و سختی «سرانجام به خود آمد و با خود گفت: ‹بسیاری از کارگران پدرم به فراوانی نان دارند، در حالی که من در اینجا از گرسنگی تلف میشوم! برمیخیزم و نزد پدرم بازمیگردم و به او میگویم: «پدر، من به خدا و به تو گناه کردهام. دیگر لایق نیستم که پسر تو خوانده شوم. با من مثل یکی از کارگرانت رفتار کن.»› پس برخاست و به سوی خانهٔ پدرش به راه افتاد.»—لوقا ۱۵:۱۷-۲۰.
وقتی به خانه رسید پدرش با دیدن او چه کرد؟ آیا با خشم بر سر او فریاد کشید و به او سرکوفت زد که چرا اصلاً خانه را ترک کرده است؟ آیا با سردی و بیاعتنایی با او رفتار کرد؟ اگر شما جای آن پدر بودید، با او چگونه برخورد میکردید؟ بهراستی اگر برای پسر یا دختر شما چنین وضعیتی پیش آید، واکنشتان چگونه خواهد بود؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر